سالها دل طلب جام جم از ما میکرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
...لسان الغیب...
همیشه ما ایرانی ها فقط توو همه چیز ادعامون میشه و خودمون رو عاقل و بالغ
میدونیم .همیشه فکر میکنیم طرز فکرمون بهتر از همه هست معمولا توو دلمون به
بقیه میخندیم و گاهی هم مقابله میکنیم.
فکر میکنیم دیگه یه ذره درس خوندیم روشن فکر شدیم باید توو همه چی سرک
بکشیم.به نظر من نباید به خودمون دروغ بگیم و همیشه هم نباید دنباله رو کورکورانه
دیگران باشیم .معمولا ما ایرانی هارو وقتی که جو میگیره یکی ندونه فکر میکنه دیگه
آخر اطلاعات و منطق هستیم گاهی جوری حرف میزنیم که انگار دکترای فلسفه
هستیم.اینارو گفتم تا کمی به خودمون بیایم و گاهی تجدید نظر کنیم
میدونید امشب دلم خیلی گرفته چون توو این روزهای انتخابات اونقدر قضاوت بی
منطق و حرفای پوچ و بی اساس و ساختگی شنیدم که دیگه گفتم کمی بنویسم
شاید کمی آروم بشم نمیخوام حرف سیاسی بزنم اما اینو باید بگم که چرا ما قشر
تحصبل کرده بایداینقدر عجیب قضاوت کنیم اکثر مواقع خوبی هارو نبینیم و فقط روی
نقاط ضعف ذره بین بزاریم و با نا مهربونی و بدون در نظر گرفتن جوانب انسانی همه
چیز رو یه دفعه زیر سوال ببریم. همیشه پیش خودمون فکر میکنیم چقدر مهربون و
روشنفکر و شعور فکریمون بالاست .
من امشب باید بگم ما که توو این روزا طبق تبلیغات وسیع منفی بر علیه محمود
احمدی نژاد چرا اینقدر زود همه چیز رو فراموش کردیم؟
مگه نه ایکه هیچ آدمی ایده آل نیست به هر حال هر آدمی اشتباه میکنه
چرا ما باید تا یه اتفاقی میافته همه خوبی هارو زیر سوال ببریم؟
چرا ما باید اینقدر سریع فریب تبلیغات رو بخوریم.ما مگه چقدر از سیاست سر در
میآریم که یکشبه هممون شدیم دکترای علوم سیاسی؟دکترای علوم اقتصادی؟ و...
به نظر من توو سیاست وقتی که یه حرفی زده میشه میتونه چند تا معنی داشته
باشه..چرا باید اون معنی که خودمون استنباط میکنیم از روی تبلیغات و... همیشه
فکر کنیم که استنباطمون درسته؟
به نظر من زیر سوال بردن دکتر احمدی نژاد تا این حد غیر منصفانه بود
حرف آخرم اینه که باید توو زندگیمون یاد بگیریم تا مشکلی پیش میآد (هر مشکلی)
به خاطر اون روزای خوبی که با طرف مقابلمون داشتیم پا روی خوبیهای گذشته
نذاریم و یه دفعه همه چیزو خراب نکنیم.
شاد باشيد...
هر سال طبيعت با زيباييهاي بهارش يادمان ميآورد كه زندگي ي دوباره هميشه زيباست.
بهارتان زيبا باد
سال نو ،عيد باستاني ي نوروز پيشاپيش مبارك
امیدوارم واسه هممون سال شاد و سبزی باشه.
زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام سالهای سال صیحهای زود
در کنار چشمه سحر سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه بهترین سرود مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین .با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست .بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام .من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من .لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه در تمام روز .در تمام شب .در تمام هفته .در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه .در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب .در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام .ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو برگهای زرد و نیلی و بنفش عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند .بهتر از تمام نغمه ها و سازها روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من .نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب .بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من ...
استاد شاعر مشیری
سلام .امروز تولدمه.
۲۸ ساله شدم.
فکر میکنم دیگه دارم
بزرگ میشم ..
من امروز رو خیلی دوست
دارم .
امروز از خدا خیلی چیزا
خواستم.میدونم که بهم میده
اما وقتشو نمیدونم ..
چند نفری تولدمو تبریک گفتن
و چند نفر هم نه. اما به هر حال من
خودم تولدمو به خودم تبریک میگم و یه کیک قشنگ هم واسه خودم سفارش دادم.
مرسی از اونهایی که به یادم بودن و اونهایی هم که نبودن.
چه روز قشنگیه.ای کاش همیشه روز تولد آدم باشه...
خداياهركه شعري گفت ازروي عشق گفت من هم ازروي عشق گفتم پس چرارفت...
سخني از يك مرد 90 ساله:
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود..
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن
یک شب هشت ساعته محروم می کند.
در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است
که خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم
انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد
و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان، و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد، اما بدون ایثار هرگز نمی توان
عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است،
آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست؛ بلکه خوب
بازی کردن با کارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه
می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود..
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست
واقعا زیباست...
استاد شده ایم...
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید 
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد ساکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
زنده یاد استاد فروغ فرخزاد
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
زنده یاد دکتر شریعتی
سلام ...من امروز داشتم توی وسایل قدیمی خودم یه سرک میکشیدم که یه دفعه یه دفتر رو
دیدم که موقع دانشگاه چند خطی رو نوشته بودم .واقعا یادش به خیر خیلی زود گذشت امروز یکی
از اون نوشته ها که یادم میآد توی کتابخانه شهر سیرجان (جز استان کرمان) نوشتم
(مورخه (83-02-26) رو میخام بزارم.البته اینو باید بگم که من یه نویسنده نیستم ولی هر موقع
توی اون کتابخانه میرفتم چیزی برای نوشتن داشتم .من که خیلی دوسشون دارم امیدوارم
شما هم نظر واقعی تون رو بدبد.
...............
+عجب روزیست که دیگر باران با عطر نمیبارد، فقط آبی از آسمان میآید که شاید بتوان گفت
زمین خیس شده است.
+عجب روزیست که دیگر اکسیژن تمام شده و چیزی برای نفس کشیدن نباشد.
+عجب روزیست که دیگر روزهای عید برایمان بی معنی و پوچ شده است .
+عجب روزیست که دیگر بچه ها نیز با هم بازی نمکنند.
+عجب روزیست که دیگر خوشبختی در داشتن پول و ثروت شده است.
+عجب روزیست که دیگر برف نیز با ناز نمیآید.
+عجب روزیست که دیگر صدای جیرجیرکها به گوش نمیرسند.
+عجب روزیست که دیگر نمیتوان به کسی برادر گفت.
+عجب روزیست که دیگر همه به هم نگاه میکنند و لبخند نمیزنند.
+عجب روزیست که دیگر بوی بهار نمیآید.
+عجب روزیست که دیگر مذهب بهانه ای بیش نیست.
+عجب روزیست که دیگر سیب ها نیز بوی خود را از دست داده اند.
+عجب روزیست که دیگر کسی شعر نمیخواند فقط آن را گوش میدهد.
+عجب روزیست که دیگر ستارگان نیز آن نور قدیمی خود را ندارند.
+عجب روزیست که دیگر مادران به فرزندان خود شیر نمیدهند.
+عجب روزیست که دیگر بوی کباب در باغ نمی پیچد.
+عجب روزیست که دیگر خرسان به خواب زمستانی نمیروند.
+عجب روزیست که دیگر کتابی چاپ نمیشود.
+عجب روزیست که دیگر کسی دروغ را نمیبیند.
+عجب روزیست که دیگر پدران دست بر روی سر پسران نمیکشند.
+عجب روزیست که دیگر تو هستی من هستم اما هیچ کدام با هم.
+عجب روزیست که دیگر چشمها کمتر تر میشوند.
+عجب روزیست که دیگر کسی همسایه خود را نمیشناسد.
+عجب روزیست که دیگر در خانه ها حصیری وجود ندارد.
+عجب روزیست که دیگر حرف ها تکراری شده اند.
+عجب روزیست که دیگر مردها برای احترام کلاه خود را بر نمیدارند.
+عجب روزیست که دیگر کلاغان نیز صبح ها از خواب بیدار نمیشوند.
+عجب روزیست که دیگر در خیابان درشکه ای وجود ندارد.
+عجب روزیست که دیگر کسی از باغچه خانه خود گلی نمیچیند.
+عجب روزیست که دیگر گدایان نیز فکری دیگر باید به حال خود بکنند.
+عجب روزیست که دیگر بچه ها خاک بازی نمیکنند.
+عجب روزیست که دیگر انسانها خیلی زود میمیرند.
+عجب روزیست که دیگر سایه ها نیز پایی برای همراهی ندارند.
+عجب روزیست که دیگر انسان چقدر ساده دروغ میگوید.
+عجب روزیست که دیگر دستی برای نوشتن بر روی کاغذ نمبرود.
+عجب روزیست که دیگر گلدانها نیز آب داده نمیشوند.
+عجب روزیست که دیگر برگها زرد نشده بر روی زمین می افتند.
+عجب روزیست که دیگر شانه ای برای گریه کردن وجود ندارد.
+عجب روزیست که دیگر هیچ اسیری آزاد نمیشود.
+عجب روزیست که دیگر دستی برای نیاز دراز نمیشود.
+عجب روزیست که دیگر بچه ها خنده های خود را پنهان میکنند.
+عجب روزیست که دیگر صدای فریاد کسی به گوش نمیرسد.
+عجب روزیست که دیگر در شهرها باد نمی آید.
+عجب روزیست که دیگر کسی در خیابان سوالی برای پرسیدن ندارد.
+عجب روزیست که دیگر نمیتوان آب را با مشت خورد.
و عجب روزیست که این عجایب را نفهمیم...
گنه کردم گناهی پر ز لذت 
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت .. ز اندوه دل دیوانه رستم..فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من ..ترا می خواهم ای آغوش جانبخش .. ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت ..شراب سرخ در پیمانه رقصید ..تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید..گنه کردم گناهی پر ز لذت ..کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم ..در آن خلوتگه تاریک و خاموش
زنده ياد فروغ فرخزاد
شب چنان تيره که شب پيدا نيست...عشق اما پيداست سايه آمدنت در راه است
روز بايد باشد
تا دوباره ديدن تو دست و رويم
را نخواهم شست اي عطر درست
بي تو درخت و شبنم و سنجاقک
ترانه و بغض و رفاقت دنياله دار بادبادک
نان باز پسين شام. بي نام. ناتمام
انگار آب تو را خواب ديده است که اين چنين زلال و نجيبانه راه مي آيد
که عاشقانه راه مي آيد
از مهتابي خانه من تا آفتابي خانه تو يک دست فاصله است
دستت را دراز کن تا مهتابي آفتابي شود
ماه بالا آمد من به آرامي پايين رفتم
بنويس از سفر سرد پشيمانم سخت بعد نقطه سر سطر.
از همين حسرت دير تا ابد ريز و درشت مشق شب خواهي داشت
ازحجره هاي شب صداي باز و بسته شدن مي آيد
گويا کسي دارد بي مضايقه پوست مي ترکاند نوميدانه عاشق مي شود
از حجره هاي بسته صداي شکستن من مي آيد
از حجره هاي باز صداي پريدن تو
لاله بر مي گردد تا مرا باز کند رو به اين بسته ترين
تا مرا تازه کند در شب خسته ترين
لاله بر مي گردد ........پنج عصري دل باز ..........پنج عصري آرام
تا مرا باز کند مثل يک سفره شام............لاله بر مي گردد
مردي از زيتون سار شاعري بر سر دار
پيش از اين مي دانست لاله بر ميگردد
کار دشواري نيست شمع را روشن کن
سايه بايد باشد تا بگويم هستم ..........شمع را روشن کن.....
استاد شهیار قنبری....
جغدي روي كنگرههاي قديمي دنيا نشسته بود.
زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و رد پاي آن را.
و آدمهايي را ميديد كه به سنگ و ستون،
به در و ديوار دل ميبندند.جغد اما ميدانست
كه سنگها ترك ميخورند، ستونها فرو
ميريزند درها ميشكنند و ديوارها خراب
ميشوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابهلاي خاكروبههاي
قصر دنيا ديده بود.. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايدارياش ميخواند؛ و فكر ميكرد شايد
پردههاي ضخيم دل آدمها، با ا ين آواز كمي بلرزد. روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد،
آواز جغد را كه شنيد، گفت:" بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند.
غمگينشان ميكني. دوستت ندارند. ميگويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري"
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:" آوازخوان كنگرههاي خاكي من!
پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته است"
جغد گفت:" خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند."
خدا گفت:"آوازهاي تو بوي دل كندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چيز
كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشهاي! و آن كه ميبيند و ميانديشد، به هيچ چيز دل
نميبندد؛ دل نبستن سختترين و قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان
كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت، تلخ"
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههاي دنيا ميخواند. و آن كس كه ميفهمد، ميداند
آواز او پيغام خداست كه ميگويد :" آن چه نپايد ، دلبستگي را نشايد"
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که
رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را
پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا
مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او
می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی
مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف
صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز
به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از
تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف
مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه
انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه
تصميم گرفت كاري بكند. روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد
و به آنها گفت: بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط
جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا
مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد
اينجا، و همين كارها را بكنيد. بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز
بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق
بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم . از نظر شما
اشكالي نداره؟ بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن
حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
به کسی بر نخوره ،بر نخوره ،من یکی پنجرمُ می بندم
این همه پنجره باز بسه ،من به قاب ِ آینه می خندم
به کسی بر نخوره ،بر نخوره ،من یکی پیش خودم می مونم
در شبِ بی کسیُ بی حرفی،برای دل ِ خودم می خونم
خواب بودم،بیدار شدم آشتی کردم با خودم
به کسی چه ،این صدا ،این حنجره مال منه
کی مثه من لحظه هاشُ زیر آواز می زنه
کی به جز من می تونه خاطره هاشُ بشمره
جز خود من کی به فکر موندنُ سر رفتنه
به کسی بر نخوره ،بر نخوره ،اگه تنهایی خوبی دارم
اگه از خلوت خود سرمستم ،اگه چون پروانه بی آزارم
خواب بودم،بیدار شدم آشتی کردم با خودم
به کسی بر نخوره ،بر نخوره ،اگه دستم پره عطر ِ یاسه
اگه در پیله خود خوش بختم ،کسی جز من ،منُ نمی شناسه
به کسی بر نخوره ،بر نخوره ،اگه من اهل خراب آبادم
شجره نامه من مال ِ من ِ،به کسی چه،من یکی آزادم
استاد شهیار قنبری...
خیلی کوچک بودم . اما هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن را که به دیوار وصل شده بود
به خوبی در خاطردارم .قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن
حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .بعد از مدتی کشف کردم که موجودی
عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات؟
لطفآ ... بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم
روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.دستم خیلی درد گرفته بود و انگار گریه کردن فایده
نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که
میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم
و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای
سرم بود گفتم الو اطلاعات لطفآ صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت :
اطلاعات .بفرماييد .گفتم : انگشتم درد گرفته اشکهایک سرازیر شد . اما حالا یکی بود که حرف
هایم را بشنود ،پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست .پرسید خونریزی
داری ؟جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : يخ در خانه داري ؟گفتم بله …صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
آن روز گذشت . فردا دوباره به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت :
اطلاعات بفرماييد ؟ پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
از آن پس برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای
ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته
بودم دانه بدهم .روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای
دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی
هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت
پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :
عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند
و من حس کردم که حالم بهتر شد .وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی
برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من
حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم وقتی بزرگتر و بزرگتر
می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی
و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .احساس
می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی
نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم :
اطلاعات لطفآ !صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ناخوداگاه
گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای
آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده ,خندیدم و گفتم :
پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟گفت : تو هم میدانی تماسهایت
چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .به او گفتم
که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او
تماس بگیرم ,گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو میخواهم با ماری صحبت کنم .سه ماه بعد من
دوباره به آن شهر رفتم .یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات ,,گفتم که می خواهم با ماری
صحبت کنم .پرسید : دوستش هستید ؟گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.,گفت : متاسفم
ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش
کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش صدای خش خش کاغذی آمد و بعد
صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد
روزي مرد ثروتمندي پسر كوچكش را به به يك روستاي كوچك برد تا پسرش كه در يك خانه بسيار
مجلل زندگي ميكرد قدر خانه اش را بداند و ببيند كه مردم ديگر چقدر در فقر زندگي ميكنند .
در بازگشت مرد از پسرش پرسيد . خوب پسرم حالا در باره زندگي مردم ده چه نظري داري ؟
پسر گفت :ما در خانه يك سگ داريم اما آنها چهار تا . ما در حياطمان يك فواره داريم و لي آنها
رودخانه اي در حياطشان دارند . ما در حياط خانه شبها چند فانوس تزئيني روشن ميكنيم ، اما آنها
هزاران ستاره در آسمان دارند . حياط ما ديوار دارد اما حياط آنها بي انتهاست
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يك ليوان آب برايش
آورد و پسر بچه از او پرسيد كه يستني ميوه اي چند است . پيشخدمت جواب داد پنجاه سنت .
پسر بچه دست در جيبش كرد و مقداري پول خرد در آورد و پس از شمارش آنها دو باره پرسيد
بستي ساده چند است ؟ پبشخدمت با عصبانيت گفت 35 سنت . پسر بچه دو باره پولهايش را
شمرد و سپس گفت پس لطفا يك بستني ساده براي من بياوريد . پيشخدمت با ناراحتي و غر غر
كردن رفت و بستني او را آورد . پسر بچه بستني را خورد و سپس به صندوق رفت و 35 سنت پول
بستني را پرداخت و رفت . وقتي پيشخدمت براي تميز كردن ميز پسر بچه باز گشت ديد پسربچه
دو سكه پنج سنتي و پنج سكه يك سنتي را روي ميز براي انعام او باقي گذاشته است ...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.
چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه کنند
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.
روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.
دانشجوها از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.
البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»
كوهنوردي كه همواره تنها سعود ميكرد شبي تاريك در زمستاني سرد، در هنگام بالارفتن از كوه پايش ميلغزد و از ارتفاع بسيار بالايي سقوط ميكند . در زماني كه در هوا معلق بود و با سرعت به سوي زمين سقوط ميكرد . در همين هنگام ناگهان طناب كوله پشتي اش به محلي گير ميكند و در هوا آويزان ميشود . همه جا را تاريكي مطلقي فرا گرفته بود و تمام بدن كوهنورد از وحشت ميلرزیدبا تمام وجود خدا را به كمك ميخواند. صدایي ميشنود كه به او ميگويد آيا اطمينان داري كه من ميتوانم كمكت كند ؟ كوهنورد ميگويد بله . صدا ميپرسد آيا واقعا اطمينان داري ؟ كوهنورد ميگويد بله مطمئن هستم . صدا ميگويد پس طناب كوله پشتي ات را با چاقو قطع كن ! كوهنورد بر وحشتش افزوده ميشود و با تمام قدرت طناب را نگاه میدارد وقتی كه هوا روشن ميشود . كوهنوردان در پايين كوه ، جنازه كوهنوردي را پيدا ميكنند كه در فاصله بسيار كمي از زمين به طناب كوله پشتي اش آويزان در هوا معلق بوده و از شدت سرما يخ زده است .
هیچ کدام از ما واقعا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم "چطوری؟" و بی آنکه به این مطلب توجه کنیم جواب می دهیم " بدنیستم ". نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست ، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان
در نگاه كساني كه پرواز نميدانند هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد.
آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن ، آستینها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست بکار شده اند.
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیکه منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار.باورش به ناتوانی
نگو بار گران بودیمو رفتیم. نگو نامهربون بودیمو رفتیم.
آخه اینها دلیل محکمی نیست.
بگو با دیگران بودیم و رفتیم ![]()
پروفسور سر كلاس فلسفه مقابل دانشجويان ايستاد و چند شيء روي ميز گذاشت
وقتي كلاس شروع شد،بدون گفتن كلمه اي يك شيشه بسيار بزرگ سس مايونز را برداشت و شروع كرد به پر كردن آن با چند توپ گلف.بعد از شاگردان خود پرسيد:آيا اين ظرف پر است؟همه تاييد كردند.پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريختو شيشه را به آرامي تكان داد.سنگريزه ها در فضاي خالي بين توژ هاي گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانش جويان پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ باز همه تاييد كردند پروفسور اين بار ظرفي از ماسه برداشت و داخل شيشه ريخت و گفت البته ماسه ها همه جاهاي خالي را پر كردند و.او بار ديگر پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ دانشجويان يكصدا گفتند بله.پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي كرد."در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها را پر مي كنم!".همه دانشجويان خنديدند.درحالي كه صداي خنده فرو مي نشست،پروفسور گفت:حالا مي خواهم متوجه اين مطلب شويد كه اين شيشه نمائي از زندگي شماست.توپ هاي گلف مهم ترين چيز ها در زندگي شما هستند.مثل خدا،خانواده،فرزندان،سلامتي،دوستان و مهمترين علايق شما. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اين ها بمانند،باز زندگي تان پابرجا خواهد بود.
پروفسور ادامه داد : سنگريزه ها ساير چيزهاي با اهميت هستند،مثل كار،خانه و خودرو.ماسه ها هم ساير چيز ها هستند.مسائل خيلي ساده است اما اگر اول ماسه ها را در ظرف بريزيد ،ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپ هاي گلف باقي نمي ماند،درست عين زندگي.اگر شما همه زمان و انرژي تان را روي چيزهاي ساده و پيش پا افتاده صرف كنيد،ديگر جايي و زماني براي مسائلي كه برايتان اهميت دارد باقي نمي ماند.پروفسور همچنان حرف ميزد:به چيزهايي كه براي شاد بودنتان اهميت دارد زياد توجه كنيد،با فرزندانتان بازي كنيد،زماني براي چكاپ پزشكي بگذاريد.هميشه زمان براي تميز كردن خانه و تعمير خرابي ها هست.هميشه در دسترس باشيد،اول مواظب توپ هاي گلف باشيد،يعني چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.موارد داراي اهميت را مشخص كنيد،بقيه چيزها همانند ماسه ها هستند".
يكي از دانشجويان دستش را بلند كرد و پرسيد: پس معني دوفنجان قهوه چه بود؟ پروفسور لبخند زد و گفت:خوشحالم كه پرسيدي.اين فقط براي اين بود كه به شما نشان بدهم مهم نيست زندگي تان چقدر شلوغ و پر مشغله است.در زندگي هميشه جايي براي نوشيدن دو فنجان قهوه با يك دوست هست.